تفسیر شعر وقت لطیف شن اثر سهراب سپهری
نقد ادبی چیست؟ پاسخ به این پرسش وابسته به دو پرسش دیگر است: نقد چیست؟ ... ادبیات چیست؟ نقد در هر زمینه و موضوعی، نوعی توصیف و تشریح است. هنگام توصیف، با اجزا و جنبه های متنوع یک پدیده – چه مادی چه معنوی – آشنا می شویم و هنگام تشریح به روابط بین اجزا و چگونگی این روابط و طبقه بندی و سرانجام داوری می پردازیم. نقد ادبی باید هم توصیف نماید و هم تشریح. برای مثال شعر «وقت لطیف شن» از سهراب سپهری را در نظر بگیریم:
باران
اضلاع فراغت را می شست
من با شن های
مرطوب عزیمت بازی می کردم
و من خواب سفرهای منقش می دیدم
من قاتی آزادی شن ها بودم
من
دلتنگ
بودم
در باغ
یک سفرۀ مأنوس
پهن
بود
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور
یک خوشۀ انگور
روی همۀ شایبه ها را پوشید
تعمیر سکوت
گیجم کرد
دیدم که درخت، هست
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال
کرد.
اما ای یأس ملوّن...
برخی از منتقدان بسیار معروف به همین بسنده می کنند که بگویند: شعر مزخرفی است. یا: سر و ته ندارد. یا: بی محتوا است. یا: بازی با واژه ها است. بعضی قدری عالمانه تر می نویسند:
نوعی فرمالیسم است. سرودۀ بچه بودایی اشرافی که غم مردم ندارد. یا: توجه به شکل، شاعر را از محتوا بازداشته است. یا: این شعر از کتاب ماهیچ ما نگاه است، پس لفاظی بیهوده ای بیش نیست و شاعر در گنگی احساس به انحطاط دچار شده است.
همۀ اینها نقد شمرده می شود و متأسفانه در کشور ما عمدۀ نقد های ادبی چیزی در همین حدود هستند یا کلی گویی های نامفهوم و دهن پرکنی است که با اصطلاحات وارداتی بیان می شود تا ایجاد رعب و وحشت کند یا تصفیه حساب های شخصی است یا توهین و تمسخر ودیگر هیچ.
اما یک نقد علمی ابتدا به توصیف این شعر می پردازد:
1- قالب شعر چگونه است؟ نیمایی
2- آیا شعر وزن دارد؟ بله، از وزن های فرعی مضارع: مستفعلن مفعولن مفعولن
3- قافیه رعایت نشده است، ولی همۀ فعل ها در پایان جمله ها آمده اند و نظم دستوری معیار مراعات امروز شده است و نوعی قافیه ایجاد کرده است:
می کردم یود
می دیدم پوشید
بودم کرد
4- هیچ واژۀ دشواری در آن به کار نرفته است.
5- شعر از نظر نوشتن، شکل هندسی خاصی دارد که به هر حال قابل تأمل است.
تشریح:
1- شعر سه قمست دارد: الف) از آغاز تا دلتنگ بودم. ب) از در باغ تا دنبال کرد. ج) اما ای یأس ملون.
2- باران، فضای شعر را مشخص می کند. (سفر از بالا به پائین)
3- اضلاع فراغت (آسایش و توقف) شسته می شود.
4- شاعر با شن های مرطوب عزیمت بازی می کند.(در سفر کردن جدی نیست). عزیمت نشان رفتن است. شن های باغ از باران مرطوب شده اند و به حال حرکت درآمده اند. آب باران آنها را حرکت می دهد.
5- شاعر خواب سفرهای رنگارنگ می بیند. در پندار خود به سفرهای پر نقش و نگار مشغول است. آیا طرح یک نقاشی در ذهن شاعردرحال شکل گرفتن است؟
6- شاعر با شن ها آمیخته می شود، به حرکت می افتد.
7- اما از این سفر دلتنگ است.
8- در باغ خاطراتی هست که شاعر به آنها انس گرفته است. رها کردن باغ پرخاطره دشوار است.
9- در وسط سفره، فهمی نورانی نهفته است.
10- خوشۀ انگوری همۀ تیرگی ها و تردیدها را می پوشاند.(آیا شیشۀ شراب؟)
11-سکوت شاعر با حادثه ای خراب می شود و او به تعمییر آن می پردازد؛ ولی پس از تعمییر احساس گیجی می کند. (گیجی بعد از باده نوشی؟)
12- تازه شاعر به وجود درخت پی می برد.
13- وقتی درخت وجود دارد، چرا انسان وجود نداشته باشد؟
14-باید ماند و هستی خود را ثابت شده دانست و روایت هستی را تا متن سپید (نورانی) حقیقت پیگیری نمود. روایت را باید تا آنجا خواند که تمام شود و به قسمت سفید کاغذ برسد؛ یعنی پایان.متن سفید،یادآورکفن نیزهست که خطوط زندگی درآن جابه پایان می رسد.
15- اما یک ناامیدی رنگارنگ، حسرتی درشاعرایجادمی کند.
شعر،بیان حالت سرودن شاعر در یکی روز بارانی است. شاعر غمگین است و این حالت را هم با نماد باران که ضمنا ابری بودن هوا را هم در خود دارد، نشان داده است و هم یک جا به صراحت گفته است:
من
دلتنگ بودم
پس این دل شاعر است که بارانی است و هوای گریه دارد. شاعر وجود خود را به دانۀ شن تشبیه کرده است:
من قاتی آزادی شن ها بودم
وقتی شن لطافت می یابد که باران ببارد. باران، شن هارامی شویدوآن هارااز شایبۀ هرآلودگی می زدایدوباازبین بردن چسبندگی های خشک میان آن ها،نوعی آزادی حرکت به شن هامی بخشد. دانۀ شن با باران به حرکت در می آید؛ ولی شن، حضور در باغ را به حرکتی نامعلوم –که شاید به کویر برسد- ترجیح می دهد.
آشنایی زدایی ها
1- اضلاع فراغت. فراغت به یک شکل هندسی تشبیه شده که چند ضلع دارد. ممکن است تخت یامیزوصندلی مربع شکل شاعر که وی در آن به آسایش و استراحت می پرداخت،مورد نظر باشد که با باران ضلع های آن شسته می شود و شاعر از ابزار آسایش بخش خود خارج می شود. شاعر به جای گفتن من در حال استراحت بودم که باران مرا به خارج از آن خواند، از ترکیب اضلاع فراغت (مجاز محل و حال) استفاده کرده است. شسته شدن ضلع ها، یعنی از بین رفتن فراغت.
2- شن های مرطوب عزیمت: تشبیه عزیمت و تصمیم به رفتن به شن های مرطوب. باران، شن ها را مرطوب وقابل حرکت کرده است. باران، یادآور سفر نیز هست؛ زیرا حرکت از بالا به سوی پائین است.عزیمت وتصمیم به حرکت هم، ازذهن(سر)آغازمی شودوبه پاخاتمه می یابد. جسم شاعر هم شنی است که در زیر باران خیس وآماده ی حرکت شده است.
3- سفرهای منقش: آیا تبدیل باران به گل و گیاهان رنگارنگ با نفوذ در ریشۀ آنها منظور نیست؟ ... آیا شاعرآرزونمی کند که ای کاش می توانست مثل باران تبدیل به رویش های رنگارنگ می شد؟
4- قاتی آزادی شن ها: قاتی یک واژۀ عامیانه است. می توانست بگوید: عجین، مخلوط، آمیخته، درهم سرشته و ... چرا این واژۀ عامیانه را برگزیده است؟ ... از این گذشته، آزادی شن ها چه مفهومی دارد؟ ... یکی از شگرد های آشنایی زدایی، بهره گیری از واژه های عامیانه در متن های ادبی است. شاعر با این کار مفهوم تازه ای به واژۀ قاتی بخشیده است. مثل: قاتی مردم شدن. شاعر فقط شن ها را از آزادی برخوردار دیده است، نه مردم را؛ زیرا در هوای آزاد باغ از طراوت باران بهره مند هستند. علت اینکه شاعر خود را در اضلاع فراغت محبوس کرده و در یک اتاق چند ضلعی دور از مردم به آسایش پرداخته است، دلیلی جز محرومیت مردم از آزادی و طراوت ندارد. همراهی با مردم برابر است با آلودگی به جهل ها و اسارت های آنان. وقتی نمی توان جهل و اسارت را از بین برد، دست کم باید از آن گریخت. به همین دلیل شاعر می فزاید:
من / دلتنگ/ بودم
همراهی با طبیعتو در پناه باران و گل زیستن و خود را از آزادی پدیده های طبیعی برخوردار دیدن، یک راه تسکین روان است. حافظ نیز گفته بود:
فراغتی و کتابی و گوشۀ چمنی
5- سفرۀ مأنوس: سفره ای که شاعر به آن انس گرفته است، چیست؟ ...
6- چیزی وسط سفره شبیه
ادراک منور
تشبیه " چیز"به ادراک جالب است. ادراکی که نورانی هم هست. آیا این چیز، شیشۀ باده نیست؟ ... همان از بادۀ کهن دومنی؟ ... در اینجا به معنای سفرۀ مأنوس پی می بریم. سفره ای که در آن باده ای درخشان هست. باده ای که سفرۀ یک خوشۀ انگور بوده است.(مجاز مایکون)
7- خوشۀ انگور
روی همۀ شایبه ها را پوشید.
شاعر به مستی پناه می برد تا دلتنگی خود را فراموش کند. شراب می تواند شایبه ها و آلودگی ها و دروغ ها را بپوشاند. مستی و راستی. خوشۀ انگور، به خوشۀ پروین اشاره دارد و نشان آمدن شب است. شبی که همه چیز را می پوشاند.
8- پناه بردن به شراب برای تعمیر سکوت است. سکوتی که با هیاهوی اندیشه های گوناگون خراب شده است. یا خوابیدن شاعر مراد است. بعد از باده نوشی، یا بیداری از خواب، احساس سرگیجه دارد.
9- شاعر در مستی شراب یا مستی الهام، یا پس از بیداری، درخت را می بیند. از وجود درخت پی به وجود خود می برد. همان طور که دکارت از وجود اندیشه به اثبات وجود خود رسید. دکارت از ذهنیت به ذهن پی برد.(اکسپرسیونیسم). شاعر در اینجا از عینیت به عین واقعیت خود می رسد. (امپرسیونیسم) شاعر بر بودن – و نه شدن- تأکید می کند و این امر را با تکرار: باید بود نشان می دهد. آرایۀ تکرار درشعر معاصر اهمیت بسیار دارد.
10- رد روایت
را تا متن سپید
دنبال
کرد
رد کدام روایت؟ ... شعر شاعر؟یازندگی؟
متن سپید چیست؟ ... طلوع خورشید و آمدن روز، یا صفحۀ کاغذیاکفن؟ سرودن شعر را باید ادامه داد و آن را نوشت و به کاغذ منتقل کرد یا تا آمدن روز باید به سرودن ادامه دادیاتالحظه ی مرگ بایدشاعرماند.
11- اما
ای یأس ملون ...
این یأس رنگارنگ چیست؟ ... همان خواب سفرهای منقش؟ ... خوابی که می آید و شاعر را از سرودن بازمی دارد؟ ... ممکن است متن سپید، اشاره به بوم نقاشی باشد و یأس ملون، ناامیدی و ناتوانی شاعر نقاش از انعکاس احساسات رنگارنگ خود در شعر یا نقاشی.هرچه هست میان سفرهای منقش ویاس ملون رابطه ای وجوددارد.آیانومیدی رنگارنگ، انعکاس ناتوانی ازپرداختن به سفرهای منقش نیست؟ این تفسیر، تفسیری مبتنی بر متن بود و متن، محور ارتباط ها قرار گرفت. (متن محوری= فرمالیسم) حال می توان از زاویۀ دیگری به تفسیر پرداخت و خواننده را محور برداشت ها قرار داد.(خواننده محوری)
در این نوع تفسیر، برداشت های متفاوت امکان ارائه دارند و ترجیح یکی بر دیگری هم درست نیست. استفاده از اسطوره و روان شناسی و هر آگاهی دیگر، در این تفسیر جایز است. برای نمونه یک برداشت می تواند این باشد:
شاعر از انزوا و مردم گریزی خود خسته شده است و می خواهد به مردم بپیوندد و تا طلوع آزادی همراه مردم باشد. از سرگرمی و پرداختن به رؤیاهای پوچ، حاصلی ندیده است و جز دلتنگی چیزی نصیب او نشده است. در سفرۀ دلش چراغ معرفت و آگاهی روشن شده است و به فکر پیوستن به جمع مردم افتاده است. اما ظاهرا امیدی به این همراهی و بیداری مردم ندارد. ادراک منور، فقط به او دست داده است نه مردم.
نوع دیگری از تفسیر، تفسیر مؤلف محوراست. با این روش می توان با استفاده از زندگی خصوصی و افکار و خاطرات مؤلف به توجیه وتفسیر شعر پرداخت. برای نمونه می توان گفت:
چون سپهری نقاش بوده است و خانۀ آنها باغ بزرگی داشته، در یک روز بارانی به فکر نقاشی می افتد. واژه های اضلاع، منقش، متن سپید و ملون همه مربوط به نقاشی هستند. اما ظاهرا نمی تواند به این کار بپردازد.اواحساس خودراازاین میل ویأس،بیان کرده است. واقعیت این است که مفهوم ادبیات به عنوان هنر، نسبت به گذشته تغییر کرده است. درگذشته هر سخنی که وزنی و قافیه ای داشت، شعروادبیات محسوب می شد و هر نثری که از سجع و مترادفات و آرایه های شناخته شده بهره مند بود، سخن ادبی یه شمار می آمد. حفظ کردن و به خاطر سپردن، نقش مهمی در ایجاد ادبیات داشت.
سخن یا نظمی را که بتوانیم از حفظ کنیم و معنای آن هم کاملا مشخص و روشن باشد تا بتوانیم به مناسبت های گوناگون از آنها استفاده کنیم، ادبیات می دانستیم و چه بسا اکنون هم می دانیم. اما امروزه باید در این دیدگاه خود تجدیدنظر کنیم. ادبیات (شعر، داستان، نمایش نامه) به مطالعۀ فردی و دقیق نیاز دارد. بوف کور و شازده احتجاب و شعرهای شاملو وسپهری و برخی اشعار فروغ و اخوان را نه می توان در جمع خواند و نه خلاصۀ آنها را تعریف کردو نه ظرفیت حفظ کردن دارند. اینها را باید در فضایی شبیه الهام و در سکوت و بارها خواند. خوانندۀ منفعل و تنبل و بی احساس، بهره ای از ادبیات امروز ایران و جهان نخواهد داشت. اگر مخاطب ادبیات نسبت به گذشته کمتر شده است به دلیل تخصصی شدن ادب به عنوان یک هنر است. مگر مخاطبان هنر نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی، همۀ مردم با هر سلیقه ای هستند؟
ادبیات از ابزار بیان مفاهیم اخلاقی و عرفانی وحماسی و غیره بودن، بیرون آمده و مثل نقاشی و سینما و موسیقی ارزش ذاتی پیدا کرده است. باید به خود آن توجه کرد نه به فوایدی که از آن حاصل می شود. ادبیات مثل زبان، ابزار ارتباط نیست، بلکه لمس واقعیت به صورت فردی و کاملا ویژه است. این لمس هم کار شاعر و نویسنده و هم کار خواننده است. اگر شاعر و نویسنده استعداد خاصی دارد، خواننده هم باید به این استعداد مجهز شود.
در سال 1340 در یکی از روستاهای همدان به نام کاج زاده شدم. دو ساله بودم که همراه خانواده به قم کوچ کردیم. تا امروز در اینجا شهربندم. البته دلم در جهان می گردد. اعتقاد دارم عناصر و ارزش هایی که سازنده وجود آدمی است، اینهایند: خردمندی (پذیرش تفکر، مدارا، تکثر عقاید، شجاعت در شک کردن)، آزادگی (ادراک آزادی و ایمان به ضرورت آزادی در پهنه های شخصی و جمعی)، دانایی، زیبایی و نتیجه عملکرد منسجم و به هم پیوسته آنها یعنی عشق.